تبليغاتX
۩ هبوط در تنهایی شریعتی
.:: Yes, the brother was like this ::.
همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است تا دشمنان حقیقت، حقیقت را در درونش مدفون کنند و همیشه مصلحت تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است.

. . . آنچه گفتنی است حقیقت است، راست می گویی، خوب تحلیل کردن و نظریه ات کاملاً نظریه اسلام است اما . . . مصلحت نیست.

این
منطق کیست؟ این منطق مصلحت اندیش و منطقش، دشمن و مخالف علی است و با همین ابزار و ضربه است که علی خانه نشین می شود.

یک مثال

خالد بن ولید جنایت کرده است. مالک بن نویره را کشته و همانجا با زنش هم بستر شده است پس باید حد بخورد اما مصلحت نیست!

عبدالرحمن بن عوف پول پرست و تجملی و اشرافی است و باید کنارش زد اما مصلحت نیست!

علی اگر مهار شتر خلافت را بدست گیرد آن را بر راهش می برد از همه عالم تر است باتقوی تر است بیشتر از همه به اسلام خدمت کرده است بهتر از همه قرآن را می فهمد . . . آری اما مخالف زیاد دارد، اشراف تازه مسلمان از شمشیرش جنگهای عصر پیغمبر کینه دار و برای خلافت مصلحت نیست . . .

بنی امیه در تمام طول حکومتشان جنایت کرد و از درون به اسلام ضربه ها زدند اما قوی هستند باید به آنها پست داد، خشونت مصلحت اسلام نیست!!!!

و هنوز هم مصلحت نیست ها را چون سدی در برابر همه جنبشها و کوششها می بینیم. می گوید: قمه زنی و تیغ زنی و جریده کشی و نعش بندی و این حرکات با اسلام سازگار نیست، لخت شدن مردها در انظار، آسیب زدن به بدن، شرعاً جایز نیست.

می گوییم پس اعلام بفرمائید تا نکنند مخالفان اسلام و تشیع نبینند، شما خودتان درستش کنید تا دیگران جور دیگری جمعش نکنند . . . می فرماید بله ولی . . . مصلحت نیست.

اعتراف می کند که: این جور
وعظ و تبلیغ دیگر برای این زمان مؤثر نیست، در برابر هجوم تبلیغات و شیوه های هنری و فنی و علمی جدید نمی تواند مقاومت کند و از اسلام دفاع اثر بخشی کند، باید فیلم را، تلویزیون را، تئاتر را، رادیو را در خدمت بیان جدید مذهب آورد . . . خوشحال می شوی از این همه روشن بینی و هوشیاری و احساس زمان و نیاز زمان و قدرت نفوذ تحلیل اجتماعی و پیشنهاد می کنی که اشکالی ندارد ما حاضریم هر کاری از دستمان بر می آید در این راه انجام دهیم بلافاصله بله ولی هنوز زود است فعلاً مصلحت نیست!

مصلحت نیست، مصلحت نیست، مصلحت نیست.

آری حقیقت نیست اما مصلحت است حقیقت است اما مصلحت نیست، این است شعار تشیع مصلحت.

تشیع مصلحت نابود کننده تشیع حقیقت است همچنانکه در تاریخ اسلام، اسلام حقیقت قربانی اسلام مصلحت شد که آغاز نبرد میان مصلحت و حقیقت در
سقیفه بود و مصلحت پیروز شد و از همانجا همچنان ادامه دارد و همچون دو خطی که از یک نقطه آغاز می شوند و باز او به یک درجه ای از هم دور می شوند و هرچه می گذرد فاصله بیشتر می شود و بیشتر تا فاصله حقیقت و مصلحت می شود فاصله ظلم و عدل، امامت و استبداد، جمود و اجتهاد، ذلت و عزت و . . . یعنی گذشته و حال.
امروز مسئولیت همه روشن است با هر عالم و تاجر و روشنفکر و مردمی صحبت می کنی حقیقتها و مسئولیتها را می شناسد اما در عمل مصلحت نمی داند! چون می خواهد زندگی کند و ضمن داشتن رفاه و حقوق و بازار می خواهد به نوعی دینش را هم دانسته باشد. علی و حسین و اهل بیت را هم به عنوان قوت قلب و زینت دنیا و تسلیت آخرت بی ضرر و بی خرج یدک بکشد!
این است که برای گریز از تمامی مسئولیتهای شیعه بودن مذهب مسئولیت راه حلهایی ساخته اند و می سازند تا خوابشان نیاشوبد.

من که تمام عمر شاهد قربانی شدن و پایمال شدن حقیقتها بوسیله انسانهای مصلحت پرست بوده ام در مورد مصلحت عقده پیدا کرده ام و اعتقاد یافته ام که:

هیچ چیز غیر از خود حقیقت، مصلحت نیست.


اگر شیعه علی هستی، خود تشیع مسئولیت زاست و برخلاف محب لعنتی که تازه ساخته اند که فقط احساس است و مسئولیتی نمی شناسد در اسلام و تشیع سخن از شناخت است من مات و لم یعرف امام زمان مات میته جاهلیه (هر که بمیرد و امام عصر خویش را نشناسد مرده و جاهلی مرده) شیعه به معنی پیرو است که حرکت و در پی کسی رفتن را در نفس خویش دارد و مسئول است. مسئولیت کسی را داریم که در پیش حرکت می کنیم و آن نه گفتن در مقابل هر مصلحتی است به خاطر حقیقت.

منبع: مسئولیت شیعه بودن ؛ دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  | 

مزینان به عنوان نخستین روستای تاریخی استان خراسان در فهرست آثار ملی کشور ایران به ثبت رسیده است.این روستا در 80 کیلومتری غرب سبزوار واقع شده است و به دلیل ویژگی های معماری و فرهنگی در فهرست آثار ملی قرار گرفته است .

     روستای مزینان زادگاه اندیشمندان بزرگ ایران اسلامی همچون دکتر علی شریعتی ، استاد محمد تقی شریعتی و عالمانی مانند حاج شیخ محمود و حاج شیخ قربانعلی شریعتی مزینانی است.
    
این روستا دارای حصار قدیمی است که بخش مهمی از آن باقی مانده و وجود چندین خانه قدیمی، مدرسه علمیه ، مسجد، کاروانسرا و آب انبار از ویژگی های این روستا می باشد . مساحت این روستا حدود 16 هکتار اعلام شده است و امیدوارم با توجه به تهیه طرح بهسازی این روستا همکاری های لازم از سوی نهادهای ذیربط انجام تا در جلب گردشگران و جهانگردان اقدام موثری صورت گیرد.
      روستای مزینان که در حاشیه جاده قدیم ابریشم قرار دارد، هم اکنون یکی از روستاهای بزرگ شهرستان سبزوار محسوب می شود .

 

بسم الله الرحمن الرحیم

این است که بسیار بوده اند مردان محبوبی که دین را به دنیا داده اند

 و موقعی را که به نام خدا گرفته اند،به خریداران فروخته اند و از نردبان

 ایمان واخلاص مردم ،بربام قدرت بالا رفته اند و از کنج محراب به گنج

 خواجه نقاب زده اند ویا  از قصر خاقان سر درآورده اند و ازپیش روی

 مردم زانو زده اند و سرازسجده خدا برداشته اند و در برابرخداوندان

 کمربه رکوع خم کرده اند وسربه سجود آورده اند و به هرحال بسیارند

 رجال مشهورتقوی و تقدس، علم و دین، آزادی و مردم که اندک اندک ،

 یا ناگهان به اراده آگاه خویش و یا دسیسه و اغوای پنهانکاران واطرافیان،

 راهشان را عوض کرده اند و قبله شان را تغییر داده اند و (خداحافظ ،مردم)گفته اند.

 

هرکس آنچنان می میرد که زندگی می کند

هر آن کس آنچنان که در بیداریست خواب می بیند.

 

زندگی چیست؟

نان، آزادی ، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت   توسط آزاده  | 

نیاش کردن،عشق ورزیدن و پرستیدن همچون غذا خوردن یکی از نیازهای اساسی است که از عمق فطرت انسان سر می زند پرستیدن،عشق ورزیدن و نیایش کردن روح را همواره در یک حرکت تکاملی برای جذب شدن از زمین به طرف آن کانون مرموز معنوی عالم می کشاند. و بالاخره ،نیایش ،پرواز روح را از شب ظلمانی عقل به طرف ابدیت متعالی عشق تامین می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  | 

با تو:زمین گاهواره است که مرا در آغوش خود می کشاند

با تو :همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

باتو:پرندگان این سرزمین خواهان شیرین زبانی منند

با تو :سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو:آهوان این صحرا دوستان هم بازی منند

با تو:من در عطر یاس ها غرق می شوم

باتو: نسیم گیسوانم را شانه می زند

با تو:من در شکوفه می شکفم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  | 

 
قلم توتم ماست، توتم من است، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش مي چکد سوگند، به رشحه‌ي خوني که از زبانش مي تراود سوگند، به ضجه‌هاي دردي که از سينه اش بر مي‌آيد سوگند . . . که توتم مقدس را نمي‌فروشم، نمي‌کشم ، گوشت و خونش را نمي‌خورم، به دست زورش تسليم نمي‌کنم،

به کيسه‌ي زرش نمي‌بخشم ، بر سرانگشت تزويرش نمي‌سپارم ، دستم را قلم مي‌کنم ، و قلمم را از دست نمي‌گذارم ، چشمهايم را کور مي‌کنم ، گوشهايم را کر مي‌کنم ، پاهايم را مي‌شکنم، انگشتانم را قطع مي‌کنم، سينه‌ام را مي شکافم، قلبم را مي‌کشم ، حتي زبانم را مي برم . . . اما قلمم را به بيگانه نمي‌دهم.
به جان او سوگند که جانم را فديه‌اش مي‌کنم، اسمائيلم را قربانش مي‌کنم، به خون سياه او سوگند ، که در غدير خون سر خم غوطه مي‌خورم، به فرمان او هر جا مرا بخواند، هر جا مرا براند هر چه از من بخواهد در طاعتش درنگ نمي‌کنم.
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است . در وفاي او اسير قيصر نمي‌شوم ، زر خريد يهود نمي‌شوم . بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم، به صليبم کشند، به چهار ميخم کوبند، تا او که استوانه حياتم بوده است صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد . گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببيند که به نامجويي بر قلمم بالا نرفتم . تا خلق بداند که به کامجويي بر سر گذشت حرام توتمم ننشسته‌ام، تا زور بداند، زر بداند ، تزوير بداند، که امانت خدا را فرعونيان نمي‌توانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد، و يادگار رسالت را بلعميان نمي‌توانند از من ربود . قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم وديعه‌ي عشق است . . . »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  | 

ای خداوند !

به علمای ما مسئوليت

به عوام ما علم

به مومنان ما روشنايی

به روشنفکران ما ايمان

به متعصبين ما فهم

به فهميدگان ما تعصب

به زنان ما شعور

به مردان ما شرف

به پيران ما آگاهی

به جوانان ما اصالت

به اساتيد ما عقيده

به دانشجويان ما ...نيز عقيده

به خفتگان ما بيداری

به بيداران ما اراده

به مبلغان ما حقيقت

به دينداران ما دين

به نويسنگان ما تعهد

به هنرمندان ما درد

به شاعران ما شعور

به محققان ما هدف

به نوميدان ما اميد

به ضعيفان ما نيرو

به محافظه کاران ما گستاخی ( با محافظه کاران کنونی اشتباه نشود!)

به نشستگان ما قيام

به راکدان ما تکان

به مردگان ما حيات

به کوران ما نگاه

به خاموشان ما فرياد

به مسلمانان ما قرآن

به شيعيان ما علی

به فرقه های ما وحدت

به حسودان ما شفا

به خود بينان ما انصاف

به فحاشان ما ادب

به مجاهدان ما صبر

به مردم ما خودآگاهی

و به همه ی ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاری و

شايستگی نجات و عزت ببخش !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط آزاده  | 

... و اكنون تو ابراهيمي، اسماعيل تو كيست؟

... و اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي!!!

اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش، قوم خويش را به حركت‌آر، جهت بخش، به حج‌خوان، به طواف آر . و تو ! اي هم پيمان با خدا، اي همگام با ابراهيم اي كه از طواف مي‌آيي و كار حج را با طواف نساء به پايان آورده‌اي و در جاي معمار كعبه ،باني مدينه حرم و مسجدالحرام ايستاده‌اي و روي در روي هم‌پيمان خويش (خدا) داري، سرزمين خويش را منطقه حرم كن، كه در مسجدالحرامي، عصر خويش را زمان حرام كن، كه در زمان حرامي، و زمين را مسجد‌الحرام كن، كه در مسجدالحرامي، كه: زمين مسجد خداوند است و مي‌بيني‌كه : نيست!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط آزاده  | 

یکی بود،یکی نبود، غیر از خدا هیچ  چی نبود، هیچ کی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربون بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می اومد، خدا از سکون بدش می اومد، خدا از پوچی بدش می اومد،خدا از نیستی بدش می اومد.....

خدا افریننده بود، مگه میشه نیافرینه؟ ناگهان ابر ها رو آفرید و در فظای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها ، هر ذره منظومه ای کوچک، نامش: اتم، آفتابی در میان و پیرامونش ستاره ای در گردش، ابرها به حرکت در آمدند، نیرومند،فروزان،پر جوش و خروش،مثل دود،مثل گرداب،مثل آتش گردان...

زندگی پدید آمد،گیاهها:از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ ، وحیوانها : از میکروب ها تا ماموت ها و در آخر انسان: بدها وخوبها، بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها. بدها مثل شیطان، خوبها مثل خدا.

زندگی یک تخم

،تخم یک "گیاه" : در خاک سبز می شود،سر میزند، رشد می کند،نهال می شود،جوان می شود، شاخ و برگ می افشاند، گل و میوه می دهد، پیر می شود، می میرد،خاک می شود ولی از او باز تخم باقی می ماند،مثل روز اول.

تخم یک "حیوان": جنین، نوزاد ، کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل، پیر، مرگ، خاک باز از او تخم باقی می ماند، مثل روز اول.

زندگی هم دور می زند: تخم یک گیاه،تخم یک حیوان،از صبح تولد تا شب مرگ،تمام عمردر جنب و جوش،در تلاش، در حرکت، هر لحظه در جایی،هر جا در حالی،همیشه و همه جا در جستجوی لذت،در پیرامون احتیاج، از تولد تا مرگ، زندگی هم دور می زند.

یکی بود،یکی نبود،جهان آفریده شد: ذره ها ،منظومه ها، زنده ها... زمینها،آسمانها،ستاره ها ،مشرقها ،مغربها،گیاه ها،حیوان ها،دیدنی ها و ندیدنی ها، هر کدام در حرکت،در تلاش،با نظمی ثابت،در تغییری دائم،زندگی سر زده از مرگ،مرگ زاده ی زندگی،همه چیز در حرکت،همه چیز دور زن.

یکی بود، یکی نبود،آفرینش پایان یافت و جهان برپا شد و زمینها و آسمانها،ستاره ها و آفتاب ها،همه در حرکت ،بانظمی ثابت،در تغییری دائم،همیشه در جستجو،بدنبال چیزی،دور زنان،بدور چیزی.

راستی چرا تمام چیزهای جهان بشکل کره است؟ زمین،ستاره،خورشید،الکترون،پروتن،هر مولکول،هر اتم.چرا تمام حرکتهای جهان دایره ایست؟ زمین،ستاره،خورشید،هر مولکول،هر اتم،هر زنده ای : چه یک گیاه،چه جانور،دور می زند،دایره وار: آب،خاک، شب، روز، صبح ، غروب، هر ثانیه،هر دقیقه، هر ساعت، هر فصل، هر سال.

یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ چیز نبود، زمین بود،خورشید بود،ستاره ها،مشرق ها،مغرب ها، فضای جهان بی اغاز،بی پایان و در این گوشه ، آفتابی در میان همه در گردش و مجموعا" همه یک منظومه و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر منظومه ای دیگر، و یکی دیگر...

هفت تا،هفتاد تا،هفتصد تا، هفت هزارتا،هفتاد هزارتا،هفتصد هزار تا، هفت میلیون تا، هفتاد میلیون تا، هفتصد میلیون تا، هفت میلیاردتا، هفتصد میلیارد تا،هفت هزار میلیارد....  کسی چه میداند چند میلیارد ،میلیارد ،میلیارد....!!!

چشمهات رو بزار رو هم و توی خیالت یک عدد"یک" روی کاغذ بنویس و هر چقدر می تونی جلوش "صفر" بزار.

صفحه ات که تمام شد صفحه دیگر بگیر،کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بیار،دواتت که تمام شد دوات دیگر بخر، جوهرت که ته کشید، جوهر دیگر بیاور، دستت که خسته شد از دوستت خواهش کن که او "صفر" بزاره، دست او که خسته شد باز خودت ادامه بده، تو که غذا میخوری او صفرها رو بزاره و وقتی که تو صفر میزاری اون غذا بخوره، شب که میشه به نوبت بخوابین، تو صفر بزار که اون بخوابه و وقتی بیدار شد تو بخواب و اون صفر بزاره، پیر که شدین به بچه هاتون بگین که کارتون رو دنبال کنند ، شب و روز بشینین و صفر بزارین، تا آخر عمرشان، دست بدست، پشت به پشت، آخر های عمرتون که شد ، وقتی که دیگه پیر شدین، پیر زمین گیر شدین، یک لحظه دست از کار بکشین و صفرهاتون رو نگاه کنین.روز اول فقط دو تا بچه بودین، فقط بلد بودین که صفر بزارین، حالا دو تا پیر زمین گیر شدین ، فقط میتونین که صفر بشمارین،چی شد؟ هیچی.باز مثل روز اول شدین.

هفتاد،هشتاد،نود،صد سال کار کرده اید، سالهای سال عمر گذروندید،آخر رسیده اید به اول! روی سفیدتون سیاه، موی سیاهتون  سفید. قد و سرتون کمون،دور زده دایره وار و شده " نون".به سر نوزاد چی اومد؟ مثل جنین، خاک بودین، خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا، لقمه ای در دهان مامان، مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن لقمه و این لقمه یکی شدند،آن یکی " تو " شدی تو دل مامان مثل تخم مرغ تو دل مرغ. نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت، مامان دردش گرفت، تخم خود را شکستی ، یک هویی بیرون جستی، افتادی تو گهواره، چشمات نمی دید،گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت، دستات نمی گرفت، مغزت کار نمی کرد، هیچ چیز نمی فهمیدی، هیچ کس رو نمی شناختی، فقط سه کار بلد بودی:1 شیر مکیدن2 زیرت شاشیدن3 گریه کردن.

صد سال گذشت: چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره، دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچ چیز رو باز نمی فهمی، هیچ کس رو باز نمی شناسی، تو بستر افتاده ای، فقط سه کار بلدی:1...2...3...!!! بعد می میری،میزارنت تو دل زمین، باز خاک میشی، از تو هیچ چیز نمی مونه،" تو " می مونی، آدمیزاد دور میزنه،مثل زمین،مثل زمان، مثل همه چیز. هیچ بودی خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی ، خاک شدی. از تو چی می مونه، کاری که کردی می مونه. کاری اگه کردی می مونه.حالا بشین بچه ی پیر. شمار ستاره ها به چند رسید؟ "یک" جلوش یک میلیون صفر؟ یک میلیارد صفر؟ نمیتونی بشماری؟ "یک" جلوش یک کیلومتر صفر؟ صد کیلومتر صفر؟ هر چی که هست ضربش کن در هر چی که هست.جوابش هر چی که شد باز ضربش کن در هر چی که شد،صفحه اگه تمام شد،صفحه دیگری،کاغذ اگه تمام شد ،کاغذ دیگری، جوهر اگر تمام شد...،دستت اگه خسته شد...،خواب...خوراک...دوست،ادامه بده...بچه ها...شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیزهای دنیا، به چند رسید؟

"یک" جلوش صفرها، یک میلیون؟یک میلیارد؟ یک کیلومتر؟ از جلوی یک، صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر؟ آن سر کوه؟ تا دریا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟ تا... آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه ، نه... تا همیشه، تا همه جا، تا هر جا که جا باشد.شماره ی تمام چیزهای جهان، چه آشکار و چه نهان، چه در زمین ، چه آسمان، جانوران، آدمیان، ستاره ها، خورشیدها، منظومه ها، شماره ی تمام هستی همینه : " یک" جلوش تا بینهایت صفرها.

ببین: فقط " یک " عدده.ببین: فقط یکعدد "ه". به غیر از " یک" هر چه که هست، چه ده، چه صد، هزار هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار، شماره نیست، هیچ نیست، هستند،اما نیستند، نیستند اما هستند. "صفر"اند! یعنی خالی اند،" هیچ"ا ند،"پوچ"ا ند، بی "معنی"اند.اما همین صفر جلوی"یک" نشست...!؟؟؟ وقتی صفرها جلوی" یک"مینشینند " یک" را صدها و هزارهاو میلیونها می کنند، اما صدها و هزارها، میلیونها فقط " یک"اند. زیرا فقط "یک" عدده. دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه  یعنی: دوتا " یک"، سه تا "یک"، چهارتا "یک"، پنج تا " یک"، ....

توی حساب فقط " یک" عدده. توی این عالم فقط "یکعدد"ه .بقیه هر چه که هست صفر است، همه " صفر " اند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند،" صفر" یک دایره ی تو خالی است، دور میزند، آخرش می رسد به اولش، هیچ، همین، فقط " یک" است و جلوش تا بینهایت صفرها، صفر هیچه، پوچه، وقتی بخواد" خود"ش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه.

اما وقتی جلوی " یک" بشینه...؟ وقتی بخواد فقط برای یک باشه، از پوچی و تنهایی در بیاد، همنشین " یک" بشه؟

پس شمار همه چیزهای دنیا فقط " یک" ه ، جلوش بینهایت تا صفر." یک"ی هست،" یک"ی نیست، " یک"ی بود،" یک"ی نبود، غیر از" خدا " هیچ کس نیست، هیچ چیزنیست. ...بله!!! فقط " خدا" ست.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  | 

 

 

آن گاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج

 

همه ی اندام ها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند اگر همه ی

 

هستی مان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های

 

صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط نفیسه  | 

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت   توسط مهدی  |