تبليغاتX
۩ هبوط در تنهایی شریعتی
.:: Yes, the brother was like this ::.

 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن!مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است.                                                                                 

........دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرات آن را نیافته ام که در برابر هم قرار گیریم ، هنوز هم با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من همواره شلوغ می کنم ، حرفهای دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزیم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست، روشن به چشم هم نیائیم ... دیوار عریان روح یکدیگر، تحمل پذیر نیست ... تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یک باره نمیتوان با هم بود ، باید جرعه جرعه از هم بنوشیم ... یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هرچه جز از خودمان محال است ... تو هرگونه فریبی را گرفتی.

....... من در برابر تو کیستم؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است. هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت، این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد. 

                                                 

با تشکر از امیر

برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت   توسط نفیسه  | 

اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!

 و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.  و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!

و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن! و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!

                                                        دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت   توسط مهدی  |