فرنگی ها هم مثل مغول ها "آمدند و سوختند و کشتند و بردند و..."
اما نرفتند ....
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم، وقتی که دیگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم، وقتی که او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن!مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است.
........دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرات آن را نیافته ام که در برابر هم قرار گیریم ، هنوز هم با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من همواره شلوغ می کنم ، حرفهای دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزیم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست، روشن به چشم هم نیائیم ... دیوار عریان روح یکدیگر، تحمل پذیر نیست ... تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یک باره نمیتوان با هم بود ، باید جرعه جرعه از هم بنوشیم ... یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هرچه جز از خودمان محال است ... تو هرگونه فریبی را گرفتی.
....... من در برابر تو کیستم؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است. هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت، این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.
با تشکر از امیر
برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی
... این " دعوت " و این "روح " و این " بعثت " و این " حشر " و این " قیامت " و این "بازگشت حیات " و این "تجدید ولادت" و این "معاد" و این "عدل" و این "میزان" واین "روز حساب "و این " کیفر و پاداش "واین تقسیم بندی یک "سنت الهی " است .تنها ویژه ی پس از مرگ نیست , پیش از مرگ نیز هست.
قیامت و معاد یک سنت است , یک قانون خدائی حاکم بر هستی است و حاکم بر حیات و بر انسان.
قیامت ومعاد در همین جهان در زندگی هر فردی هست, در زندگی هر جامعه ای , در هر عصری , هر تاریخی.
هیچ امتی به خاطر مصلحتی , حقیقتی را آگاهانه نکشته است.به اختیار خویش , به قبله اش پشت نکرده است. مردم شکست می خورند , سکوت می کنند, ضعیف می شوند....اما هیچ گاه مقدسات خود را به لجن نمی کشند, خود را آگاهانه در اختیار دشمن نمی گذارند و خدمتگزاران خویش را به خیانتکاران نمی فروشند.
چنان که مردم هیچ زمینی , هیچ زمانی , ماسک ربا به چهره نمی زنند, ملتی هرگز به دروغ خود را به مذهبی با مسلکی نمی چسباند.هیچ گاه با تظاهر به تقوی و تقدس یا آزادی خواهی و روشنفکری از ایمان و اخلاص دیگران سوء استفاده نمی کند, آزادی خواهان و روشنفکران و تشنگان نجات و مجاهدان عدالت را فریب نمی دهند.
مردم در تولی و تبرایشان , در کفر و دینشان , در جهل و علمشان..... همیشه صمیمی و صادقند!!!
نامه 1
آدمی تا احمق است در بهشت بسر می برد و همین که آن میوه ی ممنوع آگاهی را مزه کرد , هبوط می کند و زندگیش از فراغت گیاهی و جانوری , به "تلاش و جهاد " بدل می شود و تبعیدی زمین و غریق رنج!
اکنون, انسان امروز سرنوشت رمزی آدم را که سرشار حقیقت است در واقعیت زندگی زمینی اش تجسم می دهد و پس ار طی دوران های بسیار, گذر از سرزمین های تاریک و آرام جهل, فقر و فراغت و اسارت آرام در طبیعت , اکنون که به قله ی روشن عقل , خودآگاهی, سلطنت بر طبیعت و برخورداری رسیده است و علم , صنعت و ثروت را در کمال خویش یافته است وبیش از هر وقت می داند که چگونه زیست کند و بیش از هر وقت می تواند سعادتمند گردد, به پوچی زندگی رسیده است و عبث بودن سعادت و ...
در اوج همه چیز هیچ!!!
فلسفه "عبث" , آخرین کشف اندیشه و احساس آدمی در قله ی تکامل فرهنگ و نبوغ و فلسفه است و اگر ما روشنفکران شرقی این فکر را می کوبیم , به خاطر یک "مصلحت" است و نه "حقیقت".به این علت است که برای ملتی که غارت می شود و گرسنگی می کشد, پوچ گرایی فلسفی یا هیچ گرایی صوفیانه یا نیست انگاری و نیهیلیسم اخلاقی یک آفت اجتماعی است, به سود استعمار و به زیان بیشتر استعمار زده, و من با این که همواره می کوشیده ام و می کوشم تا در عصر و نسل خودم یک روشنفکر مصلحت اندیش اجتماعی باشم, در این اصل شک ندارم که پس از گذر از حیطه ی استعمار و انحطاط و نیل جامعه ی ما به مرحله ی بورژوارزی صنعتی و رفاه اقتصادی, به همان فلسفه خواهیم رسید که امروز آن را می کوبیم و به حق , و اروپا بدان رسیده است و به حق !!!
برگرفته از کتاب نامه ها
یک درد دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده و به ناله درآورده است...
ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند.
اما این درد علی نیست...!!!
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است, تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم.
باید این درد را بشناسیم نه آن درد را , که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و
ما ...
درد علی را احساس نمی کنیم.
انسان : جمع ضدین !
از نظر اسلام انسان یک جمع ضدین است! یک سرش پست ترین و منفور ترین و متعفن ترین ذات را دارد که ممکن نیست از آن پست تر و کوچکتر و حقیرتر کلمه ای در زبان بشر پیدا بشود: از"صلصال کالفخار" و از"حماء مسنون" است (از گل است , از لجن است). این, یک سر و یک بعد انسان است.
آن وقت در کنار همین لجن و همین حماءمسنون که ساخته شده خدا است , مقدس ترین و متعالی ترین معنایی که در ذهن بشر ممکن است متصور شود درون او را ساخته, فطرت او را ساخته و بعد دوم او را ساخته و آن "خدا " یا "روح خدا " است.
مسلما در اینجا تعبیر ادبی است و الا " خدا " , "روح خدا " مثل ید خدا که می گوییم معنای تعبیر ادبی است.یعنی از یک طرف ساختمان انسان یک لجن متعفن است و از آن طرف دیگرش روح خداوند است که در او دمیده شده.!!!
بنابر این این موجود دارای دو بعد است که یک بعدش در پست ترین و منحط ترین سطح قرار دارد و یک بعدش در آخرین قله ی امکان تعالی و عظمت است ـ که روح خداوند است که در انسان و در آدم دمیده .این انسان کلی است , این انسان حقیقی است. انسان موجود , یعنی انسان عینی خارجی ـ یعنی ما و همه ی ما ـ میان این دو قطب ( لجن و خاک) و قطب (خدا و روح خدا) در حرکت است.
این مسیر انسان است مسیری که آغازش لجن , پستی , حقارت و زبونی است و یک سر منزلش مطلق روح خداست.بنابر این انسان موجودی است که در راه طی کردن فاصله ی میان خاک تا خدا است. این را ه نامش "مذهب " است, و آن مقصد و سر منزل" انسان " است.
... انسان در زندگی همواره خود را می پوشاند , همواره در زیر نمودی که به چشم دیگران می آید پنهان است. تنها دو جاست که غالبا نقابی را که در سراسر عمر بر چهره دارد, پس می زند: سلول زندان و بستر مرگ.
درین دو جاست که فرصت عزیزی بدست می آید تا چهره ی حقیقی هر کسی را خوب ببینیم , به ویژه مرگ.آدمی بوی مرگ را که می شنود صمیمی می شود.بر بستر احتضار هر کسی "خودش" است .وحشت مرگ او را چنان سراسیمه می سازد که مجال تظاهر نمی ماند, حادثه چنان بزرگ است که بزرگان همه کوچک می شوند.
روح از نهانگاهی که یک عمر به مصلحتی در آن از انظار پنهان شده بود, برهنه بیرون می آید.مرگ در این نهان خانه را زده است.
مردن نیز خود هنری است, مستلزم دانستن و آموختن.نمایشی است سخت زیبا و عمیق و تماشایی ترین صحنه ی زندگی.
بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند.بی شک آن هایی که می دانند چگونه باید مرد , می دانسته اند که چگونه باید زیست!!!
چه برای کسانی که زندگی کردن تنها دم برآوردن نیست, جان دادن نیز تنها دم بر نیاوردن نیست خود یک کار است , کاری بزرگ همچون زندگی.
آن گاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج
همه ی اندام ها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست تجلی کند اگر همه ی
هستی مان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های
صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.