دست نوشته های شریعتی(3)

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...    

                                           علی شریعتی
------------------------------------------------

انسان : جمع ضدین !

 

از نظر اسلام انسان یک جمع ضدین است! یک سرش پست ترین و منفور ترین و متعفن ترین ذات را دارد که ممکن نیست از آن پست تر و کوچکتر و حقیرتر کلمه ای در زبان بشر پیدا بشود: از"صلصال کالفخار" و از"حماء مسنون" است (از گل است , از لجن است). این, یک سر و یک بعد انسان  است.

آن وقت در کنار همین لجن و همین حماءمسنون که ساخته  شده خدا است , مقدس ترین و متعالی ترین معنایی که در ذهن بشر ممکن است متصور شود درون او را ساخته, فطرت او را ساخته و بعد دوم او را ساخته و آن "خدا " یا "روح خدا " است.

مسلما در اینجا تعبیر ادبی است و الا " خدا " , "روح خدا " مثل ید خدا که می گوییم معنای تعبیر ادبی است.یعنی از یک طرف ساختمان انسان یک لجن متعفن است و از آن طرف دیگرش روح خداوند است که در او دمیده شده.!!!

بنابر این این موجود دارای دو بعد است که یک بعدش در پست ترین و منحط ترین سطح قرار دارد و یک بعدش در آخرین قله ی امکان تعالی و عظمت است ـ که روح خداوند است که در انسان و در آدم دمیده .این انسان کلی است , این انسان حقیقی است. انسان موجود , یعنی انسان عینی خارجی ـ یعنی ما و همه ی ما ـ میان این دو قطب ( لجن و خاک) و قطب (خدا و روح خدا) در حرکت است.

این مسیر انسان است مسیری که آغازش لجن , پستی ,  حقارت و زبونی است و یک سر منزلش مطلق روح خداست.بنابر این انسان موجودی است که در راه طی کردن فاصله ی میان خاک تا خدا است. این را ه نامش "مذهب " است, و آن مقصد و سر منزل" انسان " است.