یکی بود،یکی نبود، غیر از خدا هیچ چی نبود، هیچ کی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربون بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می اومد، خدا از سکون بدش می اومد، خدا از پوچی بدش می اومد،خدا از نیستی بدش می اومد.....
خدا افریننده بود، مگه میشه نیافرینه؟ ناگهان ابر ها رو آفرید و در فظای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها ، هر ذره منظومه ای کوچک، نامش: اتم، آفتابی در میان و پیرامونش ستاره ای در گردش، ابرها به حرکت در آمدند، نیرومند،فروزان،پر جوش و خروش،مثل دود،مثل گرداب،مثل آتش گردان...
زندگی پدید آمد،گیاهها:از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ ، وحیوانها : از میکروب ها تا ماموت ها و در آخر انسان: بدها وخوبها، بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها. بدها مثل شیطان، خوبها مثل خدا.
زندگی یک تخم
،تخم یک "گیاه" : در خاک سبز می شود،سر میزند، رشد می کند،نهال می شود،جوان می شود، شاخ و برگ می افشاند، گل و میوه می دهد، پیر می شود، می میرد،خاک می شود ولی از او باز تخم باقی می ماند،مثل روز اول.
تخم یک "حیوان": جنین، نوزاد ، کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل، پیر، مرگ، خاک باز از او تخم باقی می ماند، مثل روز اول.
زندگی هم دور می زند: تخم یک گیاه،تخم یک حیوان،از صبح تولد تا شب مرگ،تمام عمردر جنب و جوش،در تلاش، در حرکت، هر لحظه در جایی،هر جا در حالی،همیشه و همه جا در جستجوی لذت،در پیرامون احتیاج، از تولد تا مرگ، زندگی هم دور می زند.
یکی بود،یکی نبود،جهان آفریده شد: ذره ها ،منظومه ها، زنده ها... زمینها،آسمانها،ستاره ها ،مشرقها ،مغربها،گیاه ها،حیوان ها،دیدنی ها و ندیدنی ها، هر کدام در حرکت،در تلاش،با نظمی ثابت،در تغییری دائم،زندگی سر زده از مرگ،مرگ زاده ی زندگی،همه چیز در حرکت،همه چیز دور زن.
یکی بود، یکی نبود،آفرینش پایان یافت و جهان برپا شد و زمینها و آسمانها،ستاره ها و آفتاب ها،همه در حرکت ،بانظمی ثابت،در تغییری دائم،همیشه در جستجو،بدنبال چیزی،دور زنان،بدور چیزی.
راستی چرا تمام چیزهای جهان بشکل کره است؟ زمین،ستاره،خورشید،الکترون،پروتن،هر مولکول،هر اتم.چرا تمام حرکتهای جهان دایره ایست؟ زمین،ستاره،خورشید،هر مولکول،هر اتم،هر زنده ای : چه یک گیاه،چه جانور،دور می زند،دایره وار: آب،خاک، شب، روز، صبح ، غروب، هر ثانیه،هر دقیقه، هر ساعت، هر فصل، هر سال.
یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ چیز نبود، زمین بود،خورشید بود،ستاره ها،مشرق ها،مغرب ها، فضای جهان بی اغاز،بی پایان و در این گوشه ، آفتابی در میان همه در گردش و مجموعا" همه یک منظومه و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر منظومه ای دیگر، و یکی دیگر...
هفت تا،هفتاد تا،هفتصد تا، هفت هزارتا،هفتاد هزارتا،هفتصد هزار تا، هفت میلیون تا، هفتاد میلیون تا، هفتصد میلیون تا، هفت میلیاردتا، هفتصد میلیارد تا،هفت هزار میلیارد.... کسی چه میداند چند میلیارد ،میلیارد ،میلیارد....!!!
چشمهات رو بزار رو هم و توی خیالت یک عدد"یک" روی کاغذ بنویس و هر چقدر می تونی جلوش "صفر" بزار.
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگر بگیر،کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بیار،دواتت که تمام شد دوات دیگر بخر، جوهرت که ته کشید، جوهر دیگر بیاور، دستت که خسته شد از دوستت خواهش کن که او "صفر" بزاره، دست او که خسته شد باز خودت ادامه بده، تو که غذا میخوری او صفرها رو بزاره و وقتی که تو صفر میزاری اون غذا بخوره، شب که میشه به نوبت بخوابین، تو صفر بزار که اون بخوابه و وقتی بیدار شد تو بخواب و اون صفر بزاره، پیر که شدین به بچه هاتون بگین که کارتون رو دنبال کنند ، شب و روز بشینین و صفر بزارین، تا آخر عمرشان، دست بدست، پشت به پشت، آخر های عمرتون که شد ، وقتی که دیگه پیر شدین، پیر زمین گیر شدین، یک لحظه دست از کار بکشین و صفرهاتون رو نگاه کنین.روز اول فقط دو تا بچه بودین، فقط بلد بودین که صفر بزارین، حالا دو تا پیر زمین گیر شدین ، فقط میتونین که صفر بشمارین،چی شد؟ هیچی.باز مثل روز اول شدین.
هفتاد،هشتاد،نود،صد سال کار کرده اید، سالهای سال عمر گذروندید،آخر رسیده اید به اول! روی سفیدتون سیاه، موی سیاهتون سفید. قد و سرتون کمون،دور زده دایره وار و شده " نون".به سر نوزاد چی اومد؟ مثل جنین، خاک بودین، خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا، لقمه ای در دهان مامان، مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن لقمه و این لقمه یکی شدند،آن یکی " تو " شدی تو دل مامان مثل تخم مرغ تو دل مرغ. نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت، مامان دردش گرفت، تخم خود را شکستی ، یک هویی بیرون جستی، افتادی تو گهواره، چشمات نمی دید،گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت، دستات نمی گرفت، مغزت کار نمی کرد، هیچ چیز نمی فهمیدی، هیچ کس رو نمی شناختی، فقط سه کار بلد بودی:1 شیر مکیدن2 زیرت شاشیدن3 گریه کردن.
صد سال گذشت: چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره، دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچ چیز رو باز نمی فهمی، هیچ کس رو باز نمی شناسی، تو بستر افتاده ای، فقط سه کار بلدی:1...2...3...!!! بعد می میری،میزارنت تو دل زمین، باز خاک میشی، از تو هیچ چیز نمی مونه،" تو " می مونی، آدمیزاد دور میزنه،مثل زمین،مثل زمان، مثل همه چیز. هیچ بودی خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی ، خاک شدی. از تو چی می مونه، کاری که کردی می مونه. کاری اگه کردی می مونه.حالا بشین بچه ی پیر. شمار ستاره ها به چند رسید؟ "یک" جلوش یک میلیون صفر؟ یک میلیارد صفر؟ نمیتونی بشماری؟ "یک" جلوش یک کیلومتر صفر؟ صد کیلومتر صفر؟ هر چی که هست ضربش کن در هر چی که هست.جوابش هر چی که شد باز ضربش کن در هر چی که شد،صفحه اگه تمام شد،صفحه دیگری،کاغذ اگه تمام شد ،کاغذ دیگری، جوهر اگر تمام شد...،دستت اگه خسته شد...،خواب...خوراک...دوست،ادامه بده...بچه ها...شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیزهای دنیا، به چند رسید؟
"یک" جلوش صفرها، یک میلیون؟یک میلیارد؟ یک کیلومتر؟ از جلوی یک، صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر؟ آن سر کوه؟ تا دریا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟ تا... آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه ، نه... تا همیشه، تا همه جا، تا هر جا که جا باشد.شماره ی تمام چیزهای جهان، چه آشکار و چه نهان، چه در زمین ، چه آسمان، جانوران، آدمیان، ستاره ها، خورشیدها، منظومه ها، شماره ی تمام هستی همینه : " یک" جلوش تا بینهایت صفرها.
ببین: فقط " یک " عدده.ببین: فقط یکعدد "ه". به غیر از " یک" هر چه که هست، چه ده، چه صد، هزار هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار، شماره نیست، هیچ نیست، هستند،اما نیستند، نیستند اما هستند. "صفر"اند! یعنی خالی اند،" هیچ"ا ند،"پوچ"ا ند، بی "معنی"اند.اما همین صفر جلوی"یک" نشست...!؟؟؟ وقتی صفرها جلوی" یک"مینشینند " یک" را صدها و هزارهاو میلیونها می کنند، اما صدها و هزارها، میلیونها فقط " یک"اند. زیرا فقط "یک" عدده. دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه یعنی: دوتا " یک"، سه تا "یک"، چهارتا "یک"، پنج تا " یک"، ....
توی حساب فقط " یک" عدده. توی این عالم فقط "یکعدد"ه .بقیه هر چه که هست صفر است، همه " صفر " اند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند،" صفر" یک دایره ی تو خالی است، دور میزند، آخرش می رسد به اولش، هیچ، همین، فقط " یک" است و جلوش تا بینهایت صفرها، صفر هیچه، پوچه، وقتی بخواد" خود"ش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه.
اما وقتی جلوی " یک" بشینه...؟ وقتی بخواد فقط برای یک باشه، از پوچی و تنهایی در بیاد، همنشین " یک" بشه؟
پس شمار همه چیزهای دنیا فقط " یک" ه ، جلوش بینهایت تا صفر." یک"ی هست،" یک"ی نیست، " یک"ی بود،" یک"ی نبود، غیر از" خدا " هیچ کس نیست، هیچ چیزنیست. ...بله!!! فقط " خدا" ست.